برگ کوچکی تازه بدنیا آمده بود.دانه به او گفت: برو عزیزم.برو بالا گیاهک من.آن قدر بالا برو
که سر ازخاک بیرون بیاوری.اما گیاهک میترسید.برای همین به دانه گفت:نه دلم نمیخواهد
سفر کنم.نمیخواهم خودم را از زیر زمین به روی آن بکشانم.دانه گفت:فرزندم بیرون از این
خاك تاريك،نور هست ؛گرما هست ؛آب هست ؛ نسيم هست ؛مهمتر از همه، جوانه هاي
ديگري هستند كه ميتواني با آنها بازي كني.گياهك گريه اش گرفت وگفت:«نه پدر، نه! اگر
سرم را از خاك بيرون كنم ،ميترسم بي غذا بمانم و از گرسنگي بميرم .زير زمين همه چيز
هست؛ آب هست،غذا هست؛ وتو هستي.»دانه گفت:من هم زماني مثل تو فكر ميكردم
اما نترسيدم وجوانه زدم.ميداني بعد چه شد؟گياهك گفت:نه، نميدانم!دانه گفت:بعدرشد
كردم وبزرگ شدم؛گل دادم،ميوه دادم وآخرش هم دانه شدم.آن وقت توي خاك افتادم تا تو
را به وجود بياورم.گياهك پرسيد:پدرت چه كار كرد؟دانه گفت پدرم ؟ اومرا به مادرم سپرد تا
به خوبي از من نگهداري كند.گياهك گفت: « من كه مادر ندارم تا مرا به او بسپاري؟ » دانه
گفت چرا داري.همين الآن هم تو در آغوش مادرت هستي.خدا مادر مارا طوري آفريده است
كه هميشه به ما آب وغذا ميدهد.پاهايمان را هم محكم ميگرد تابه دست باد گرفتار نشويم
گياهگ گفت:«من كه مادرم را نميبينم.» دانه گفت:«چرا ميبيني.مادرهمه ي ما،زمين است
چه توي زمين باشيم وچه سر از خاك بيرون بياوريم ورشد كنيم،او هميشه مواظب ماست.»
گياهك آنقدر بزرگ شد كه سر از خاك بيرون آورد.ديگر يك برگ كوچك درست حسابي شده
بود.روز خوبي بود.اما گياهك ميترسيد.سردش شده بود.به اين طرف وآن طرف نگاه كرد.صدتا
مثل خودش راديد.ناگهان گريه اش گرفت وگفت:«سردم است؛ميخواهم به زير زمين برگردم»
خورشيد از بالا برگهاي كوچك روي زمين را ميديد.وقتي ناراحتي برگ را ديد، گرمايش را به او
هديه داد.سپس گفت:«سلام بچه هاي زمين،تولدتان مبارك!»برگ كوچك سرش را بالاگرفت
تا خورشيد را تماشا كند.كم كم احساس كرد ديگر سردش نيست.چه قدر خوب بود؛ پاهايش
در آغوش مادرش وسرش روبه خورشيد بود.خودش رابالاتر كشيد تا به خورشيد نزديكترشود
همين كارش باعث شد كه بزرگتر شود.به دور وبرش كه نگاه كرد،متوجه شد كه برگي از يك
بوته گل زيباست.
با خودش گفت:«چه خوب شد كه از زير خاك بيرون آمدم.چه دنياي قشنگي! متشكرم پدر ،
متشكرم مادر.»زمين كه تا آن لحظه ساكت بود، ريشه هاي بوته را محكم تر در آغوش گرفت
و بعد گفت:«زنده باشي فرزندم؛تولدت مبارك!»
ماماني شون وبابايي شون:
*:البته تولد دوقلوها چهارشنبه اول شهريور بود اما متاسفانه خونه نبوديم.چون همه خونه
مامان بزرگ اينا جمع شده بوديم ويه چندروزي اونجا بوديم.ماجراي تولد دوقلوها هم خواهيم
نوشت انشاءالله آپ بعدي...
ني نازشون:
ظهر روز چهار شنبه بود كه راس ساعت ۲بعداز ظهر در خونه باز شدو بابايي اومد داخل.
من ونانازي وماماني با تعجب بابايي رو نيگاه ميكرديم ![]()
حتی یادمون رفت سلام
بگيم
كه بابايي گفت:چيه مگه تاحالا منو نديديد
خوب معلومه اين وقت روز من كه
تاحالا نديده بودم
.هنوزتو فاز تعجب بوديم كه بابايي گفت:آره گفتم يه مرخصي بگيرم
وبچه هارو ببريم كنار دريا تايه آب وهوايي عوض كنن.(نه بابا![]()
)مرخصي اونم بابايي
عمرا
.آخه اون حتي حاضر نشد واسه چند روز مرخصي بگيره و با ما به تهرون بياد![]()
حالا چي شده بدون اينكه خواهشي ازشون بكنيم تن به مرخصي داده![]()
.
ني نازشون:
واي از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم
.آخه يه سالي ميشد لب دريا نرفته بوديم
.
ازهمون دم ظهر همش تو اين خيال بودم كه كنار دريا واستادموموجارو نگاه ميكنم
تازه بابايي گفته بود كه ميخوايم بريم اون جايي كه خانم ها ميتونن شنا كنند
واي
من ميميرم واسه شنا
با چه ذوق وشوقي من و ني نازي وسايل شنارو جمع كرديم
من و ني ناز تو روياي شنا كردن بوديم كه يه دفعه![]()
![]()
![]()
![]()
...غرق شديم...
امان از اين دماغ بابايي
... .
بابايي شون:
من كه از قصد عطسه نكردم.تازه اين چيزي هست كه خودش مياد
قبلش كه خبر
نميكنه.وگرنه ميرفتم يه جاي خلوت كه كسي صداشو نشنوه
اما خوب اونم نميشد
آخه صداش تا 4تا كوچه بالاتر هم ميره
.من هيچوقت به اين صبر اعتقادي نداشتم
اين اصرار ماماني خانوميه كه ميگه بايد صبر كرد حتما يه حكمتي بوده.اصلا از اون كار
دست بردار واين حرفا.فقط هرچي هست خاطره ي بد ازش زياد دارم.اوايل ازداجمون
بود كه قرار شد برم براي يه بانك كاركنم
.واسه روزمصاحبه همه سفارش كرده
بودند كه سر وقت اونجا حاضر بشم.همه چيز داشت خوب پيش ميرفت
حتي بند
كفش هامو هم بسته بودم كه يهويي يكي تو كوچه عطسه كرد
.حالا مگه ميشه
این خانومی رو راضی کرد
.با اصرار زیاد ایشون یه ۱۵ دقیقه ای صیر کردیم
.......
چشمتون روز بد نبینه یه خیابون هم خالی نبود همش پر ترافیک![]()
![]()
.مسیری
رو که با خونه ی ما ۲۰ دقیقه فاصله داشت تو ۵۵ دقیقه رسیدیم دیگه تو راهمون هم
ندادند
.خیلی عصبانی بودم.یه دفعه خانوم گفتند:دیدی که این صبر بی حکمت
نبود...آخه دیگه چه حکمتی...حیف که اوایل ازدواجمون بود حیف...
مامانی شون:
من که از خودم در نیاوردم.اینو همه میگن.باید صبر کرد...حتما یه چیزی هست دیگه
مامان خودم به این مسیله خیلی اعتقاد داشت.یادمه کلاس اول راهنمایی بودم که
برای اولین بار قرار شد برم اردو
.همین که خواستم از دز خونه بیام بیرون داداشم
عطسه کرد
.مامانم خیلی اصرار کرد که به اردو نرم.اما من رفتم
کاش که هیچ
وقت به این اردونمیرفتم.چون پام شکست وتا دو ماه عصا بدست وخونه نشین شدم
حالا دیگه...دریا که فرار نمیکنه یه روز دیگه*هم میشه رفت.
*:البته یه سال دیگه![]()
نی نازشون:
وقتی اون هفته تبلیغ برنامه شونو دیدم با خودم گفتم باز هم پیدا شون شد.وای بازهم دعواهای مامانی وبابایی
شروع شد آخه یکی پیدا نمیشه به اینا بگه بابا برنامه ی تکراری یا بیننده هاش کم میشن یاهمون بیننده های
قبلی شو پای تلویزیون نگه میداره.مطمئن باشید بیننده هاتون زیاد نمیشه اونم چی یه برنامه با یه مجری پر ایراد
...من با بابایی زیاد مخالف نیستم خدایی خیلی خوب اجرا میکنه.اما یه جوریه مثل شکلات نانی میمونه.آدم
میخوردش اما آخرش بدجوری دل آدمو میزنه.
نانازشون:
این دوتا تابستونی که برنامه داشتند پدرمون دراومد.بعد ازظهرها بهمون کوفت میشد.همیشه بعد ناهار تصمیم
میگرفتیم برای گردش یه جایی برویم.امانه انگاری غروبهای تابستونی مابا این برنامه نفرین شده بود.همچین که
شروع میشد مامانی و بابایی سر این مجری بحثشون گل میکرد.آخه چرااینطوری حرف میزنه چرالباس
اینطوریه چرااینطوری میشینه چرا احترام به بزرگتر سرش نمیشه و امان از این چراهای پایان نیافتنی مامانی.
این بابایی هم که همش ازشون طرفداری میکرد.میگفت:حاضر جوابه به این میگن مجری.شبکه های ما از این
مجری ها میخواد...اما به نظر من هرکسی رو بهر کاری ساخته اند به این آقا مجری میخوره که دبیر فلسفه
باشند.آخه تو هر مبحثی سرک میکشه تا تو حرفاش چیزی کم نیاره.
مامانی شون:
آخه یکی نیست به این آقا بگه پسرم گلم (البته ما خیلی کوچکتر از ایناییم که مامان ایشون باشیم ![]()
کنیم شایدمادرانه بگیم متوجه بشن یا حداقل بهشون بر نخوره)رفاقت و دوستی هم حدی داره.طرف سن باباتو
داره اون وقت شما تو خطابش میکنی.درسته تو خطاب کردن نشانه ی صمیمیت توی برنامه تونه.امااین تویی که
شما استفاده میکنی هیچ نشونی از صمیمیت نداره.انگاری دارین از اون مهمون بیچاره اعتراف میگیرین.علی
الخصوص صحبت کردن باخانم هارو هم که اصلا بلدنیستش...اگه اسم صندلی داغ رو واسه این برنامه انتخاب
میکردند بهتر ومناسبتر بود.بابا کوله پشتی یعنی اینکه مهمونی که دعوت میکنید بیاد از توشه ی راهش بگه.
از رمز موفقیتش بگه. از اندوخته هاش بگه.نه که با اصرار وسماجت بیش از حد این آقا جیک وپیک زندگی مردم
بره رو آنتن.یا اینکه همش بین حرفهای میهمان مچشو بگیرن.آخه پسرم دزد که نگرفتی خیرسرمون این مهمون
بیچاره جزء افتخارات کشورمونه.
بابایی شون:
فعلا که تو خونه ی ما زن سالاریه.البته با بودن سه خانم تو خونه این چیز بعیدی نیست منتهی تابستونها یه کمی
دزش میره بالا.اجازه ی نوشتن در مورد این پست برای من صادر نشد.(اما خودمونیم خیلی برنامه ی توپیه دمشون
گرم
.خدا کنه در طول سال هم برنامه داشته باشند
)
نی نازشون:
باز هم امتحانات شروع شد ونصیحت های مامانی وبابایی که همش میگن
:دخترم رفتی سر جلسه نکنه یه وقت به ورقه بغل دستیت نگاه کنی،
جهنم کم بشی بهتر از اینه که ازاین کارهارو کنی به این کار میگن دزدی
و...آخه نمیدونم من کی تا حالا از این کارها کردم که این بابایی ومامانی این
جوری بهم گیر میدن.خوب شده به دوستان صمیمی ام یه چیزایی بگم اما
بخدا تاحالا به ورقه ی کسی یواشکی نگاه نکردم.ناگفته نماند که چند باری
به خاطر این فداکاری هام پام به دفتر باز شده.خوب من که از سرخیرخواهی
این کارو کردم پس مجازات چرا(؟)
نانازشون:
دیروز سر امتحان ریاضی وقتی ورقه ی امتحان روگرفتم خیلی خوشحال شدم
آخه سوالات خیلی آسون بود.تقریباًبه همه ی سوالها جواب داده بودم که دیدم
بغل دستیم داره گریه میکنه.اول نشناختمش.اما نه امروز تو مدرسه همه اونو
به هم نشون میدادن و درگوش هم پچ پچ میکردن.تا اینکه ناناز هم در گوش
من گفت میدونی بابای این دختره چند ماه گم شده بود پریروز جنازه اش رو
آوردند.خیلی دلم براش سوخت.آخه گناه اون چی بود که اینطوریانگشت نما
بشه.سر امتحان وقتی اشکهاشو دیدم برق از سرم پرید.یه نگاه به ورقه اش
کردم سفیدِ سفید فقط نوشته شده بود مهناز کریمی کلاس...آره من اسم رو
خیلی شنیده بودم.اون جزء دانش آموزان زرنگ بود.حق اونصفر نبود.هرکاری
کردم که از ورقه ی من نگاه کنه زیر بار نرفت تا اینکه خودم دست بکار شدم...
مامانی شون:
ساعت حدود 11 بود که تلفن زنگ زد.خانم مدیر مدرسه ی بچه ها بود.ازمن
خواست که به مدرسه بروم. خانم مدیر همیشه بعد امتحانات و ممتاز شدن
دخترا به من زنگ میزد وتبریک میگفت.اما الآن که تازه امتحانات شروع شده
بود یعنی چه مشکلی پیش اومده بود.خیلی نگران شدم.بدون معطلی آژانس
گرفتم و خودم رو به مدرسه رسوندم.خدای من ناناز تودفتر مدیر نشسته بود.
یعنی چی کار کرده بود آخه اون که بچه ی شیطونی نبود.اگر به جای اون
نی ناز رو میدیدم تعجب نمیکردم.اما از ناناز بعید بود...منو که دید زد زیر گریه...
وقتی خانم مدیر ماجرا رو رام گفت دوست داشتم زمین دهن باز میکرد و...
هیچوقت دوران دانش آموزی کاری نکرده بودم که جلوی معلمهاشرمنده بشوم.
اما دیروز به خاطر دخترم جلوی ده بیست تا دبیر شرمنده وخجالت زده شدم.
بابایی شون:
دیروز وقتی برای ناهار اومدم خونه یهویی دلم گرفت.خونه چرا اونقدر سوت و
کور بود!!!پس چرا دخترای گلم واسه دیدن بابایی نیومدند؟!نی نازی،نانازی بابا،
مادر خانومی پس شما کجائید؟هیچ کس جواب نداد.باخودم گفتم حتماً جایی
رفتند.اما بی خبر ؟بعید بود!تا اینکه رفتم لباس هامو عوض کنم.نه انگاری همه
بودند اما نبودند.تو هپروت سیرمیکردند.همه اخمو و عبوس حتی صدای من رو
هم نشنیده بودند.پس نانازی من کجا بود.رفتم سراغش.گفتم شایداون تحویلم
بگیره.اما اونم تو حال خودش نبود.اومدم ببوسمش...چشمای دخترکم ازبس که
گریه کرده بود مثل سیب قرمز شده بود...وقتی ماجرارو برام تعریف کرد خیلی
ناراحت شدم.نمیدونستم جای تحسین داشت یا تنبیه.اما نه تحسین حق اون
بود نه تنبیه...نمیدونم اما اینو مطمئنم که نمره انضباط صفر و یک هفته اخراج
شدن از مدرسه پس از امتحانات هم حق دختر من نبود...